خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

آقا رو نمی بینی ، راحتی ؟ بازگشت به انتظار
ثبت شده در تاریخ 10-فروردین-1395 -- تعداد بازدید : 1381 بار

 

ساعت از9 گذشته بود ومن،همچنان تک وتنها ازایوان خانه به طبیعت شب می نگریستم. چشم به راه نسیم بودم تا مرا نوازش کند ودلم را به دست آرامش سپرده بودم. باد راهمچون مادری می دیدم که کودکان خویش را نوازش می کند وتا به ثمر رسیدن باغ به نظاره می نشیند. ماه پنجره ای بود به معرفت وهر ستاره آیتی از آیات الهی.صدای خش خش برگ ها، آرامش بخش قلب من شده بود.عطرگل ها باغ را پر کرده بود از لطافت و مهربانی.وآن شب چه قدر چشم دوختن به درختان سر به فلک کشیده ی باغ معنا داشت.


آن قدر شیفته ومحو زیبایی های طبیعت شده بودم که نفهمیدم کی وچطور خوابم برد.هنوزحرکت نسیم روی گونه هایم را حس می کردم.

در حینی که در عالم رویا بودم ، سنگینی عجیبی را که نم نم افزایش می یافت روی تک تک اعضای بدنم حس می کردم. وقتی حسابی له شدم ؛ روحم ازجسمم جدا شد. آن لحظه به مُردنم اطمینان داشتم .هر لحظه منتظر بودم حضرت عزرائیل علیه السلام را ببینم اما ایشان نیامد که نیامد.مقداری منتظر ماندم. جسم بی نوایم  حالا روی ایوان افتاده بود و من بی اختیارداخل کوچه شدم.


چه قدر خوشحال بودم که مُردم وکسی کاری به کارم ندارد. اما وقتی وضعیت کوچه را دیدم فهمیدم دراشتباهی بزرگ هستم.همه هم مثل من روح بودند. پس حتما فقط من نمُرده بودم.ناگهان وجودم لرزید.نکند قیامت شده باشد.نه بابا، خدانکنه،قیامت کجا بود؟ آخه اگر قیامت شده باشد،چه؟ تازه همه هم در تب وتاب هستند.کوچه هم سوت وکورشده.بگذاربروم از دختر همسایه بپرسم چه اتفاقی افتاده.بعد هم از دیوار خانه شان رد شدم و رفتم تو اتاقش.اما خبری ازمریم نبود که نبود. آمدم بیرون.یک دفعه چشمم به مریم افتاد که با عجله داشت می رفت. گفتم:«ای بابا، تو هم که مثل بقیه داری می روی.چه قدر هم شاد وشنگول هستی! میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟»مریم در حالی که خنده درصدایش طنین انداز بود، گفت:«مگه تو خبر نداری؟ مگرصدای نازنین "انا المهدی" را نشنیدی؟حالا بیا برویم پیش آقا.بیا برویم آقا را کمک کنیم.ببینیم منجی عالم بشریت چه فرمانی به ما می دهد وما را لایق می داند یا نه؟» قلبم برای یک لحظه ایستاد ودنیا جلوی چشمانم تیره وتار شد :« آقا ظهور کرده؟ اشتباه می کنی! خدانکنه آقا ظهور کرده باشد. اقا باید یکی دو هفته ی دیگرظهورمی کرد.من که هنوز آماده نشده ام !» بعد در حالی که واقعا وا رفته بودم ادامه دادم:«مطمئنم تو اشتباه می کنی!» اوهم محکم و قوی پاسخ داد:«تواشتباه می کنی که ظهورآقا را محال فرض کرده ای. بعدش هم چه کسی به تو قول داده بود آقا یکی دو هفته ی دیگر ظهور می کند؟ یعنی تو می خواستی مردم مظلوم جهان یکی دو هفته بیشتر عذاب بکشند؟ تازه مگر14،13 سال ، فرصت نبود آماده شوی ؟ بی تفاوت!»                 

       زیر لب زمزمه کردم :«حالا چه خاکی به سرم کنم؟ هان ؟! راست می گوید. خیلی بی تفاوتم.»نمی دانم چرا اینقدر گوشش تیز شده بود؛ گفت:«به یقین خاک توبه هم وقتی کارسازاست که فرصت باقی باشد .» بعد جدی شد وادامه داد:« چه تو بیایی یا نیایی من می روم.الآن به کمک من احتیاج است. تو هم برو یک فکری به حال خودت بکن.» بعد هم سرعت گرفت و داشت دور می شد.دستم را زدم بهش، برگرده اما دستم از توی روحش رد شد. گفتم:«بیچاره روحها چطور همدیگررو صدا می زنن ؟ تورو به خدا کمکم کن.»  فقط یک کلام آن هم با خشونت گفت :« آب از سرچشمه گِله.» بعد هم فریاد های دلخراش مرا بی پاسخ گذاشت و رفت.


آیینه ی شیشه ای قلب من هم آرام و بی صدا شکست. حسرت یاری حضرت، تمام وجودم را مچاله کرد.خرد شدم؛ شکستم .کوچه ی دوست داشتنی ام ، حالا برای من مانند قعر چاه های جهنم شده بود.تنها حسرت برای من مانده بود و پشیمانی، ندامت . کوچه هم حال و روز خوبی نداشت. با دستانم گرمای شمع  وجودیش را که هر لحظه سرد و سرد تر می شد، حس می کردم. دلم به حال کوچه سوخت. حال و هوایش مرا به یا د این متن از کتاب آشتی با امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف ) نوشته ی دکتر علی هراتیان انداخت:


ای حجت یزدان وای امیر دوران !               

 ای موعود انبیاء و منجی انسان ها !       

  ای ذخیره ی خدا در زمین !          

 ای مهربان ترین...       

              

  ای کاش اهل عالم می دانستند که با آمدنت چه سعادتی به آن ها روی آورده که نه چشمی آن را دیده ونه گوشی آن راشنیده است.ای کاش مسیحیان جهان می دانستند  که مسیح خود دلداده ی توست وبرای ظهورت لحظه شماری می کند تا از آسمان فرود آید ؛ در نماز به تو اقتدا کند و پیروانش را به تبعیت از تو فرا خواند که اگر عیسی به ضرورت و برای اتمام حجت مرده ای را زنده می کرد ؛تو ای  مقتدای مسیح ، زمین و زمان ، انسان و جهان و اسلام و قرآن را زنده خواهی کرد. موسی منجی بنی اسرائیل بود و تو منجی عالم بشریتی. موسی با یک فرعون در افتاد و تو همه ی طاغوت های عالم وهزاران فرعون را نابود خواهی کرد . ای کاش پیروان زرتشت این معنا را در می یافتند که "که پندار نیک ، گفتار نیک وکردار نیک " تنها و تنها در دوران طلایی ظهور توست که مجال بروز خواهد یافت. تورا یوسف زهرا صدا می زنند وبه یوسف تشبیه می کنند.      

    

اگرچه : 

                                                           بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند                                     

                                                          هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود


هر گاه تورا بااین لقب یاد می کنند ناخودآگاه آیه ای از قرآن برایم تداعی   می شود.آنگاه که برادران خطا کار یوسف به محضر او شرفیاب شدند ویوسف علیه السلام آنان را با این بیان مخاطب قرار داد که:          

                 

                                                     «هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بِیوسفَ وَاَخیه»            

                                              «آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟»


بلافاصله بانویی قد خمیده در برابرم مجسم می شود که شیعیان و مردم جهان را مورد خطاب قرار می دهد:


                                                       «هیچ می دانید با یوسف من چه کردید؟»

                   

آری ، خدای من ! من با یوسف زهرا  (عج الله تعالی فرجه الشریف ) چه کرده بودم؟  با این حرف ناگهان وجدانم سخت به درد آمد ؛ دردی که سراسر وجودم را فرا گرفت. روحم دو تکه شد. شفافیت ، زیبایی وهرچه خوبی بود، از اختیارم خارج شد. من ماندم و سیاهی ، من ماندم و تاریکی و ظلمت، من و وحشت .   داد زدم:« کجا می روید؟ برگردید پیش من، من بدون شما چه کار کنم؟»


عقل پاسخ داد : «ما نعمتهای ارزشمند خداوند به تو بودیم . چگونه ازما استفاده کرده ای ؟ ما درزندان وجودیت حبس بودیم . خاک غفلت وجود ما را فرا گرفته بود. ما آمدیم تو را درانجام وظایفت کمک کنیم . آمدیم تا تو ولی خدا را یاری کنی و تو چقدر غافل بودی.تو حتی ما را نشناختی ! که چه نعمتهای بزرگی بودیم و تو شایستگی نداشتی .     

    

می دانی چه خونی به دل زهرای اطهر(سلام الله علیها) کرده ای ؟


روزها و شبها امام زمانت در انتظار یاری تو بود و تو اصلا به روی خودت هم نیاوردی . اصلا میدانی در پرونده ی اعمالت چقدر قتل انسانهای مظلوم و بی خانمان کردن مردم بی پناه ، نوشته شده است؟ »


ناگهان فریاد زدم :«چه می گویی من به عمرم دست به کشتن ظالمان هم نبرده ام چه برسد به آنکه بخواهم حتی به فکر کشتن مظلومان باشم . می دانی چقدر برای شهدا و کودکان مظلوم یمن گریه کرده ام ؟ »


عقل خنده ای کرد و گفت :« چه اعمال بیهوده ای داشته ای،خوش خیال! اشک ریختن آسان است، این چشم واحساس پاک را خدا به تو داده بود تا گریه کنی . تازه قطره ای از شکر این نعمت را به جا نیاورده ای . این ذهن و قلب پاک را خدا به تو داده بود که اصلا نمی توانی به قتل و غارت فکر کنی ؛چیزی که زحمت تو بود ، پا گذاشتن روی نفست بود .          

                         

یاری دادن امام زمانت در زمان غیبت آنهم با نعمتهای فراوانی که خدا به تو ارزانی داشته بود. تو چه زحمتی کشیده ای وکارت چه نتیجه ای داشت ؟»


گفتم :« این همه نماز خواندم ، روزه گرفتم ، محجبه بودم ، خیلی از گناهان را انجام ندادم وکلی عمل مستحبی به جا آوردم...» می خواستم باز هم ادامه بدهم اما او شدید عصبانی شد وبا لحن تندی فریاد زد:« همه اش بخورد توی سرت! نماز خواندن تو که به درد خودت می خورد. یه جوری می خواندی که رفع تکلیف باشد. حالا هم اگر ناراحتی خدا بابت نمازت ،بابت روزه و حجابت؛ عذابت    نمی کند،به ملائکۀ عذاب بگویم بیایند سراغت.نماز تو باید حضور قلب داشت تا سیاهی های قلبت را پاک می کرد. روزه ی تو باید حقیقی بود، تا تو را به یاد امام زمانت می انداخت .اگر نماز و روزه ات درست و حسابی بود وهمواره یاد آقا بودی و برای فرج او دعا می کردی، شاید خدا یک روز هم که شده ظهور را جلو می انداخت. حجاب تکلیف الهی بود.خیلی هم بابتش زحمت کشیدی،وظیفه ات بود.البته که این تکلیف الهی ثواب هم داشت اما تو با کارهای ناپسندت همه را نابود کردی.اعمال مستحبی هم که انجام دادی ، همین طور است.گناه را هم که خیلی زحمت کشیدی انجام ندادی.خجالت بکش.گناه ناشکری است. عذاب هم دارد.مثل اینکه عذاب نمی شوی، خیلی ناراحتی.تو خیلی غافل بودی وحالا ما هم نمی دانیم آقا بیاید تو را می بخشد یا نمی بخشد.ما به فرمان خدا آمده بودیم ، به فرمان خدا هم می رویم.امروز باید خلیفه وحجت خدا را یاری کنیم.»


همینطور که قطرات اشک همچون دانه های باران روی گونه هایم می لغزیدند وسُر می خوردند، به التماس افتادم:« غلط کردم.ببخشید.لااقل صبر کنید با هم برویم.» عقل التماس هایم رو نصفه گذاشت و گفت :« اصلا! اصلا با ما نیا .ما پیش خدا و امام آبرو داریم.توچی؟ امروزهم اگرقصد توبه داری ، به درگاه خداتوبه کن. اگر چه مهلت الهی به پایان رسیده است.»


 این را گفت و مرا با یک دنیا غم و اندوه و ندامت تنها گذاشت. زانو هایم را در بغل گرفتم . همانطور که به دیوار خانه ای تکیه کرده بودم بلند زدم زیر گریه . های های اشک ریختم ولی انگار کسی نبود و درد و دل هایم را بشنود. چشمانم را آرام باز کردم شاید سیل اشک امانم بدهد.


  اما ، اما من که دیگر در کوچه نبودم ! یعنی این ها همه یک رویا بود؟ ولی چه خوب بود که این رویای تلخ و سهمگین به پایان رسیده بود. نفسم در نمی آمد . مروارید های چشمانم هنوزآرام و نم نم سُر می خوردند و می آمدند پایین .


 چشم به آسمان دوختم . ستاره ها چه برق می زدند ! از بس گریه کرده بودم ،  هر دو چشمم خشک شده بود. لحظاتی چشمانم را بستم تا کمی کمتر بسوزم. اما ناگهان کابوسی که ازآن وحشت داشتم روبروی چشمانم ظاهر شد و ترس سراسر وجود مرا فرا گرفت.


این دفعه من و همان نصفه ی روحم که سیاهی مطلق بود در یک سبزه زار بسیار زیبا نشسته بودیم آنقدر زیبا بود که غصه هایم را فراموش کردم و دویدم. لای آن همه سبزه دویدن چه لذتی داشت! اما نم نمک گرمم شد. حق هم داشتم ! خورشید مستقیم به پس کله و صورتم می تابید. اطراف را نگاه کردم ؛ شاید سرو بلند قامتی آنقدر شجاعت داشته باشد، تا در برابر خورشید از من محافظت کند.اما   در سبزه زار هیچ در ختی نبود که نبود . نگاهم به آن دور ها افتاد سبزی درختان بی شماری دیده می شد . چه میوه هایی هم داشتند. وای! تازه یک رود هم می بینم؛ البته  ممکن است سراب باشد.


 حرکت کردم. با سرعت دویدم، تاهر چه زودتر خودم را به زیر یکی از درختان برسانم و خودرا از شرِّ نگاه های بی امان خورشید نجات دهم . چه تند و تیزهم نگاه می کرد! بعد با خودم گفتم:« به کوری چشمش می روم زیرسایه ی درختان دراز می کشم.تازه از آب تمیز رود هم می خورم.میوه هم که هست.» با این حرف ها پاهایم قدرت بیشتری می گرفت و بر سرعتم می افزودم.


رسیدم لب رود.هنوز از سبزه زاریک قدم فاصله نگرفته بودم که روحی آمد، جلویم ایستاد. گفت :« ایجا برای یاران آقاست.» شکه شدم.ولی تصمیمم را گرفته بودم. هر طور شده باید می رفتم آنطرف.گفتم :«من هم یار آقا هستم .» زیر لب گفتم:«داری رویای قشنگم را می ریزی به هم.» و سریع رفتم از بغل دستش فرار کنم؛اما در یک لحظه مرا دستگیر کرد:« که این طور ! شما آنطرف چه کار می کردی ؟ تازه عجب یار با وفایی هستی و چه وجود تزکیه شده ای داری ! آنقدر از هر گناهی پاک هستی که سیاه شده ای.فکر کنم توبه ها و گریه های شبانه ی  تو سیاه ترت کرده است.» بعد گوشم را پیچاند و آورد بالا:«دیگر به من هم دروغ می گویی ؟» با ترس و لرز پرسیدم :« مگر شما چه کسی هستید ؟»


هول شد. من و من کرد و گفت :« من ، منکه کس خاصی نیستم.مامورم جلوی شما را بگیرم. البته که از یاران آقا هستم... من رو مسخره هم می کنی؟ آره ؟! » این مامور لعنتی حالا شده بود، سد راه من. گفتم :« مامور خشنی هستی. خوب است.حالا ولم کن بروم تو سبزه زار.»گوشم را بالا تر بردوگفت:« آقا بیاید ممکن است سرت را ببرد ها!» هم اشکم سرازیر شده بود وهم لجم در آمده بود؛ گفتم :« آخر بابا جان ولم کن. یا میمیرم یا نمی میرم. من خودم پشیمان هستم. شما هم نمک روی زخم من نپاش.اگرمامورمهربانی بودی، مرا راهنمایی می کردی.»


گوش بد بختم را رها کرد.قیافه اش را تغییر داد و با لحن مهربانی گفت:« این رود تنها راه نجات است. اگر توبه ی کسی قبول شود، از این رود رد شده و می رود آنطرف ، می شود از یاران آقا.» ناگهان فریاد زدم :« این را زودترمی گفتی دیگر. جانم را به لب آوردی.حالابگذار بروم تو حال و هوای خودم باشم.


 بعد هم رفتم لای سبزه ها نشستم  . آن موقع همه ی امید و زندگی من در یک رود کوچک که باطنی به بزرگی کل جهان داشت، خلاصه شده بود.حسابی زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه کن. توی دلم پیش خودم و خدا توبه کردم.   

نا امید نبودم اما پشیمانی من حد نداشت.امیدم تنها به رودی بود که بلندای عرش طناب بین من و خدا شده بود.


همینطور قطرات اشک همچون سیل خروشان روی چهره ام می غلتیدند و می ریختند زمین. ناگهان سایه ای حس کردم. شاید خورشید لحظه ای چشم از من برداشته بود و مرا رها کرده بود. اما نه؛ چشمانم را باز کردم . روحی دیگر بود. ولی چه قدر سفیدونورانی !  شفافیت خاصی داشت. 

توی دلم گفتم :« یا علی، این یکی هم آمد حال و هوای مرا بریزد به هم.» ولی اینطور نشد.او خیلی آرام ومطمئن دست مرا گرفت . با هم از رود رد شدیم. بعد گفت :« از این رود گذر کردی و خداوند مهلت دوباره به تو داد.بلند شو ببینم چه می کنی . بلند شو تومی توانی !»

 من هم بی اختیار چشمانم را باز کردم و نگاهم به آسمان پرستاره گره خورد.  ولی باز هم، باز هم آن فرشته اگر چه شفاف و زیبا بود، اما مرا از آن رویای ناز آورد بیرون.آی خدا؛ دوباره این ها رویای شیرین من، آرزوهایم را خراب کردند.ولی اشکال ندارد. فدای سرشان. امشب را بچسب! چه سرآغاز وحشتناک و فرجام زیبایی داشت. آخرش آنقدر شیرین و زیبا بود که طعم میوه های لذیذی را که نخورده بودم، زیر زبانم حس می کردم. ولی باز هم اشک همچون رودی بی انتها از پنجره های نگاهم جاری بود.اما این بار اشک شوق بود که از چشمانم سرازیر می شد و چهره ام را که سراسرمملو از شادی بود، با آب توبه می شست تا دلم را که زنگار غفلت گرفته بود ، پاک کند.نسیم ملایمی می وزید.

نشستم و با دلی مملو از شادمانی هدایت، روحیه ای از امید،قلمی از جنس دعا، دستانی سرشار از گدایی و ذهنی از بیداری ؛ برای حضرت و خدا روی کاغذ دلم سخنان یکی از مجالس مرحوم حاج شیخ احمد کافی خراسانی7 شیدای امام زمان و فریادگر غربت ان حضرت  وبنیانگذار مهدیه های شهر های ایران را نوشتم:


به خدا- ای شیعه ها – آقایمان  خواهد امد. به خدا طرفدار ما بی کسان می آید.


آقا جان ، به خدا ما غریب شدیم. پسر فاطمه (عج الله تعالی فرجه الشریف ) به خدا شیعه ها بی کس شدند.


آقا جان ، هر کس برسد توی سر ما می زند ؛آری همین است . کسی که آقایش بالای سرش نباشد، توی سرش می زنند.


قربانت شوم... حجت ابن الحسن... شیعه ها پژمرده شدند.دوستانت افسرده شدند.


مهدی قرآن ، طرفدارانت دل شکسته شدند. خودت هم از خدا بخواه که فرجت را نزدیک کند.دشمن هم ما را سرزنش می کند : اگر آقایی داشتید، می آمد.


آقا جان ، بچه هامان جوان شدند. جوان هامان پیر شدند. یک مشت پیر هامان مردند. آخر هم تو را ندیدند...


به خدا قسم ای مردم دعا هایتان اثر دارد.خود آقا به مرحوم مجلسی (رحمة الله علیه ) فرمودند:« مجلسی ، به شیعه ها بگو برایم دعا کنند.» هی پیغام می دهد. به خدا دلش خون است...


حالا می خواهم دعا کنم: الهی به پهلوی شکسته ی زهرا (سلام الله علیها)؛ خدایا به صورت سیلی خورده ی حضرت زهرا (سلام الله علیها)؛الهی به جگر پاره پاره ی امام حسن علیه السلام ، به سر بریده ی امام حسین علیه السلام ، قسم ات می دهیم که دیگر فرجش را نزدیک کن .

                     

نویسنده : منتظِر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا