خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

توضیح در خصوص وحدت عاقل و معقول توسط استاد عارف بالله علامه رفیعی (ره)بازگشت به برگزیده از کتاب
ثبت شده در تاریخ 26-بهمن-1391 -- تعداد بازدید : 1090 بار
وحدت عاقل و معقول

 
فصل اول
باید دانست که مراد از معقول آن امری است که مود ادراک عقلی قرار گرفته است ، مثل تعقّل و ادراک حقیقت انسان ، یا تعقّل حقیقت حیوان . لیکن حقیقتی که ادراک عقلی تعلّق به آن دارد معقول بالعرض است نه معقول بالذّات . زیرا که معقول بالذّات آن است که موجود به وجود عقلی باشد و وجودی غیر این وجود نداشته باشد ، چنانکه توضیح آن در فصل دیگر خواهد آمد . و در این مقام همینقدر باید دانست که مراد از اتّحاد عاقل به معقول بالعرض نیست ، که اشیای خارجه از عالم نفس و بیرون از صُقع قوّه عاقله ی باشند . زیرا که هیچ عاقلی نمی گوید که جوهر عاقل با انسان و فلک و ملک و حیوان ، که در خارج از نفس وجود دارند ، یکی می باشند ف و این در نهایت هور است .بلکه مراد اتحاد عاقل به چیزی است که در صقع وجود نفس وجود دارد و اعتبار وجود و هستی او در خارج از عالم نفس نیست و ان معقول بالذات است .

فصل دوم
بدان که نفس ناطقه در علم و ادراک حقایقی که از ذات خود بیرون می باشند محتاج است به صورتی و مثالی از ان حقایق که آن صورت با حقایق خارجیّه در ماهیّت یکی باشند و در وجود و هستی مغایر و مخالف . و ان صورت را علم و صورت علمیّه و معقول بالذات گویند . و اشیای خارجیّه به توسّط آن صورت معلوم نفس و حاضر در عالم نفس هستند و بدون توسط ان صورت ربطی و اتّصالی به نفس ندارند . ولیکن آن صورت علمیّه معقول به خودی خود ، بدون واسطه ی چیزی دیگر ، در نزد نفس حاضر و متمثّل است و مثل خود نفس عاقله مجرد و غیر محسوس است و قائم به ماده و جسم نیست و وجودی غیر وجود ارتباطی و اتّصالی به جوهر نفس ندارد . و از این جهت است که گویند صورت علمیّه ، که معقول بالذات است ، وجو واقعی آن همان وجود اوست برای نفس ، یعنی هرگز اضافه و اتصال آن به نفس از وجودش زائل نخواهد شد ، بلکه اگر اضافه و اتصال آن صورت معقوله ی علمیّه وقتی از نفس قطع و زائل شود وجود واقعی آن هم محو و باطل خواهد شد ، نه اینکه خود صورت باشد و اضافه به نفس نداشته باشد . خلاصه چنین صورتی که از اشیای خارجیه منعکس به جوهر نفس می شود و منشأ انکشاف و معلومیّت آنها می گردد همان معقول بالذات است که در فصل اول اشاره کردیم .

فصل سوم
بدان که اتحاد چیزی با چیز دیگر سه قسم است . دو قسم آن ممکن و یک قسم دیگر محال و ممتنع است .
قسم اول اتحاد معانی و مفاهیم مختلفه در موجودیّت و هستی است ، به این معنی که دو شئ که از حیث معنی و تصوّر با هم فرق دارند در مقام هستی و تحقّق به یک وجود و تحقّق موجود باشند و تفاوت آنها فقط از لحاظ تصور باشد که هر یک را بتوان جدا از دیگری تصوّر کرد . و این قسم از اتّحاد ممکن و وقوع هم دارد . مانند اتحاد جنس و فصل در وجود نوع ، که به یک وجود موجودند و تفاوت در معنی و مفهوم دارند ، همچون معنی حیوان و ناطق ، که در مقام وجود یک وجود دارند ، که آن وجود انسان است ، و در معنی از هم جدا می باشند ، و مثل صفات کمالیّه حضرت حقّ – جلّت اسمائه – که عین ذات باری تعالی می باشند ، مثل علم و قدرت حیات ، که از لحاظ مفهوم مختلف ولی همه موجود به یک وجود احدی الهی هستند ، که می توانیم بگوئیم باری تعالی عین علم و عین قدرت و حیات می باشد .

قسم دوم اتحاد دو شئ موجود که درعرض  هم واقع هستند ، مثل اتحاد زید و عمر ، و یا اتحاد نار و مإ ، و نظیر این اشیأ . و بدیهی است که این قسم از اتحاد محال است و بیان لازم ندارد ، چنانکه شیخ الرئیس در ابطال آن اطاله ی کلام قائل شده و در اشارات توضیح بدیهی فرموده است .
قسم سوم اتحاد دو امر که در طول هم قرار دارند ، به این معنی که یکی ناقص در هستی ، و آن دیگر صورت کمالیّه آن ناقص است که به واسطه ی آن استکمال بیابد و رفع نقص از او بشود و از قوه به فعل خارج گردد ،  مثل اینکه طفل جوان شود و جاهل عالم گردد و عاجز توانا و قادر شود ، خلاصه آنچه را که استکمال و ترقی گویند از قسم سوم است . و این قسم هم ممکن و وجود خارجی دارد . و بدان که اتّحاد عاقل به معقول از این قسم است ، چنانکه معلوم خواهد شد .

حق در این مسأله با کسانی است که اتّحاد عاقل به معقول ا د تعقّل حقایق اشیاء قائل هستند . و برهان این است که عاقل و معقول دو امر اضافی و به عبارت دیگر ، متضایفن هستند . یعنی هر یک از مفهوم عاقل و معقول در وجود خارجی و وجود ذهنی با هم هستند . در خارج وجود عاقل با وجود معقول در یک درجه باید اعتبار بشوند و از هم تفکیک نمی شوند ، در ذهن هم تصور معنی عاقل و معنی معقول در یک مرتبه و یک رتبه خواهد بود ، و هر گاه عاقل بالفعل عاقل باشد معقول آن هم بالفعل خواهد بود ، و هر گاه عاقل بالقوه باشد معقول هم بالقوه خواهد بود ، زیرا که تضایف برابری دو طرف اضافه را اقتضا کند ، و این بسیار واضح است .

پس هر گاه نفس ، مطابق حکم فصل دوم ، در تعقّل حقیقتی صورت علمیّه را که معقول بالذات است در خود پدید آورد ، بدون شک علم و معقول او بالفعل معقول است ، و نورانیّت و درخشندگی علم از قوّه به فعل آمده است ، و باید عاقل هم عاقل بالفعل باشد ، چنانکه دانستی . و در این صورت اگر علم و تعقل و معقول بالفعل عرض باشد و از ذات عاقل جدا باشد ، چنانکه هر عرضی از ذات معروض جداست ، بضرورت عقل در مرتبه ی متأخره از وجود عاقل خواهد بود ، زیرا که حکم عرض همین است ، و ذات عاقل در مرتبه ی متقدّمه بر معقول خواهد بود . آن وقت گوئیم عاقل بالقوه به چه سبب از قوه به فعل خارج شده است و کدام سبب عاقلیّت او را فعلیّت بخشید و با کدام چشم باطن معقول را نگریست .

و اگر همین صورت معقوله را که عرض گرفتند ، او را سبب عاقلیّت بالفعل نفس بدانند و جهت استکمال جوهری نفس بشمارند ، گوئیم هرگز عرض ، که مقام آن بعد از مقام جوهر است ، مکمل جوهر و جهت فعلیّت جوهر او نخواهد بود . زیرا که عرض وقتی عارض جوهر می شود که ذات جوهر از هر جهت در جوهریّت خود تمام باشد ، و سیر کمالی خود در جوهریّت ممکن نیست از عرض بگیرد و استفاده کند ، پس عاقل در قوّه عاقلیّت باقی مانده است در صورتی که معقول همین عاقل معقول بالفعل است ، و این محال است که یک طرف اضافه از قوّه به فعل آمده باشد و طرف دیگر در همان حدّ سابق خود که قوّه صرف بود باقی بماند ، چنانکه قبلاً بیان کردیم . پس ناچار صورت معقوله را عرض و عارض به جوهر نفس نتوان دانست ، بلکه بایست صورت معقوله را که معقول بالفعل است مرتبه ی مال جوهریّت عقلی نفس بدانیم که به همین صورت معقوله ، عاقل بالقوه عاقل بالفعل گردد ، و چشم بینش و دانش عقلی نفس خود صورت معقوله باشد . و اینجاست که عاقل عین معقول و عین عقل و تعقّل است یعین علم ، که صورت عقلیّه و معقول بالذات است ، هم معقول است و هم چشم عقلیِ نفس است و هم حیثیّت نوریّه ادراک است . پس مدرِک و مدرَک و ادراک یکی است ، و این سخن در نهایت عظمت و متانت است .

و به همین بیان محقق گردد که انسان با مدرکات خود محشور شود . ونوری که در گوهر انسانیّت است ، از ذات او جدانیست و بدانچه از بهایم جدا گردیده ، همین معقولات اوست که با گوهر ذات انسان سرشته است و او را از بهایم در جوهر و گوهر جدا نموده است .

خطابه
نفس نوری است مجرد از ماده و حیّ است به حیات معنویه ، چنانکه شیخ الاشراق نفس را نور اسفهبد نامیده و عقل را نور قاهر خوانده است . علم عقلانی هم نوری است مجرّد ، چنانکه در محلّ خود هم تجرّد نفس و هم تجرّد صورت معقوله و ادراک عقلی به برهان پیوسته است .
خلاصه چون عاقل و معقول هر دو از سنخ نور معنوی هستند ، وقتی که به هم برسند امتیاز و جدائی از بین آنها برود و هر دو یکی شوند ، همچنانکه در دو نور حسّی و ظاهری این مطلب هویداست ، که چون دو چراغ در یک مکان گذارند ، جسم و ماده تا در آنجا که بوئی از مادّه باقی است دو چز جدا هستند ، و به محض اینکه از چراغ و جسم آن عبور کنیم و شعاع هر دو را بنگریم محال است دوئیت و مغایرت بین دو شعاع تصور کنیم . و این سخنها عمق دیگری دارد که مجال و حال برای بیان باقی نیست . و بدانند که تحقیق این مطلب نفیس را به طوری که در این مختصر بیان شد در هیچ کتابی نخواهند یافت . والحمدلله علی انعامه وافضاله .
 

بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا