خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

مقاله حرکت جوهریه توسط استاد عارف بالله علامه رفیعی ( ره )بازگشت به برگزیده از کتاب
 
سخن درحرکت جوهریه و تحولات ذاتیه

 
 
بدان که این  مطلب بسیار نفیس و از مهمات علم الهی است و معرفت  به آن مفتاح بسیاری از حقایق حکمیه است ، و مقابل از شروع در مقصد دو مقدمه تمهید و ذکر می کنیم .

مقدمه اولی
بدان که موجود ممکن ب دو قسم است : جوهرر وعرض . جوهر آن را گویند که قایئم به ذات خود باشد ، یعنی به نفس خود یکمرتبه از نفس الامر و عالم هستی محسوب و به شمار آید و هستی او از فروع و شوون هستی دیگر نباشد ، مانند جسم طبیعی ، و جوهر نفس ، و جوهر عقل .
و عرض آن را گویند که قائم به غیر است ، یعنی استقلال در وجود ندارد ، و جاعل و مبدع او ناچار وجود او را در موجود دیگر بایست ایجاد نماید ، ولا محاله از صفات و شوون آن موجود دیگر خواهد بود  ، خواه عرض محسوس باشد ، مثل سفیدی و سیاهی و طعم و بو و نرمی و درشتی و هکذا ، یا عرض غیر محسوس باشد ، چون علم ، اگر علم را عرض بدانیم ، و بلکه مثل شجاعت و سخاوت و فرح و حزن و سایر اعراض نفسانیه ، و چون عرض ، به طوری که بیان شد ، تابع وجود جوهر است و از خود به هیچ وجه در وجود استقلال ندارد ، پس در قوت و ضعف نیز تابع قوت و ضعف جوهری است که محل اوست ، مثلا قوت و کمال بوی سیب و شیرینی آن تابع قوت صورت نوعیه جوهریه است که حقیقت سیب است ، و همچنین هر گاه بوی سیب کامل و تمام نیست برای این است که هنوز سیب به خوبی نرسیده ، یعنی صورت جوهریه او قوت نگرفته و به کمال جوهری خود نرسیده است . و ه در سکون و قرار یا حرکت و جنبش ، عرض تابع جوهر است . به این بیان که هر گاه جسم در عرض متحرک است و تدریجا از نقص به کمال در یکی از اوصاف عرضیه خود می رود ، باید گفت که در جوهر ذات هم متحرک است ، و به هر حدی از درجات صورت جوهریه نوعیه خود که می رسد مطابق آن به حدی و درجه ای از درجات عرض و صفت خود واصل می گردد ، و هر گاه جوهر در یکی از صفات خود قرار دارد و متحرک در مراتب آن صفت نیست ، معلوم می شود که در ذات جوهری خود هم ساکن و غیر متحرک است ، و توضیح این مطلب به نحو اتم در مقامی که نتیجه ی مقدمات را بیان کنیم خواهد آمد ، ان شا الله العزیز .
و بایست متوجه بود که این سخن در اعراض ذاتیه ی طبیعیه جوهر است ، مثل رنگ شرخ در گل ، و بوی سیب در سیب ، مثلا . یعنی قانون تبعیت عرض نسبت به جوهر در آن اعراضی است که منبعث از حاق جوهر و ذات اوست ، نه در اعراض غریبه ، که از علت خارجی در جسم تحقق می یابد ، مانند  رنگی که به جسم از خارج برسد ، یا حرارت آّب که به واسطه ی مجاورت آتش وجود شود . زیرا که چنین اعراض که به سبب خارج محقق شود تابع علت خارجیه خود هستند ، از قوت و ضعف آن و مدت تاثیر آن ، چنانکه واضح و هویدا است .

مقدمه ی ثانیه
در این است که حرکت ، مطابق تعریف صحیح ، عبارت است از خروج شی ء از قوه در امری به فعل تدریجا . بیان آن اینکه حدوث امری ردر عالم تصور به دو قسم ممکن است :
یکی آنکه آن امر دفعة بدون لحاظ  مدت و زمانی حادث شود ، و چنین امری را آنی الوجود گویند ، مثل حدوث موازات بین دو خط  که موازات با هم نداشتند و متمایل به موازات می شوند ، زیرا که هر چند به هم تدریجا نزدیک می شوند ولی این تمایل مقدمه ی موازات است نه حقیقت موازات ، و موازات د آخرین مرحله بتمامه دفعةٌ محقق می شود .
دوم آنکه امری حادث شود بتدریج . یعنی هر گاه آن امر حادث را از ابتدای ظهور وجود او تا آخر تکامل وجود مثل خطی فرض نماییم که امتداد د جهت طول دارد ، منقسم خواهد شد به اجزای فرضیه که هز جزء آن در آنی وجود یافته و مجموع آن جزء در مقداری از زمان معین متحقق شود ، مثل رنگ سرخ در سیب ، که از ابتدای مراتب سرخی شرع به حدوث نموده تا برسد به نهایت آن رنگ ، از مبدا تا منتهی ، افرادی از ماهیت رنگ سرخ موجود می شوند که هر یک از ان افراد در یک آن زیادتر وجود ندارد و در آن دیگر معدوم می شود و جزء دیگر موجود می گردد . پس حرکت خارج شدن موضوعی است از فقدان صفتی و کمالی به سوی وجدان ان کمال به نحو تدریج ، و وجود هر جزئی بعد از جزء دیگر . و به تعبیر دیگر هر مقوله ای که حرکت در آن واقع می شود ، مثل مقوله ی کیف ، دو فرد برای او تصور دارد : یکی فرد آنی که دفعة متحقق شود : و دیگر فرد زمانی که متدرجا موجود گردد ، و این وجود تدریجی را حرکت گویند .

بعد از تمهید دو مقدمه حال گوییم :
حرکت در مقولات چهارگانه ، که آین و کیف و وضع و کم باشند ، مورد قبول و اتفاق همه ی حکمت است و ذکر و تمثیل آنها لازم نیست . سخن در حرکت در جوهر و ذات متحرک است ، که آیا جائز است که به حسب برهان عقلی انتقال و حرکت در صورت نوعیه جوهریه که او را طبیعت خوانند ، که هر در آنی متحرک فردی از جوهر وجود و ذات خود را واجد گردد و در آنِ دیگر وجود دیگری پیدا کند ، غیر وجود اول .
شیخ الرئیس ابوعلی سینا ، که رئیس حکمای مشائین است در اسلام ، انکار حرکت جوهریه را نموده و به شدت نفی این امر را می نماید ، و بعضی هم بعد از شیخ از اتباع او انکار حرکت در جوهر را نموده اند ، که از آنهاست مرحوم حکیم ماهر مولی عبدالرزاق لاهیجی در گوهر مراد و غیره .
و مرحوم صدر اعاظم الحکما محمد شیرازی ، صاحب اسفار ، اثبات این معنی را به نحو اکمل فرموده و تاسیس برهان بر طبق آن نموده ، و مدعی است که اوائل ، حکمای قبل از دوره ی اسلام به طور رمز ، اشارات به این معنی نموده اند ، و باالجمله در دوره ی اسلمیه از بزرگان علم و تحقیق کسی مثل ایشان تشیید و تحکیم این مطلب مهم را نکرده است .
و قبل از ذکر برهان بر اثبات آن ، بدان که صورت نوعیه در اجسام عبارت است از حقیقتی در جسم که آثار مخصوصه ی آن جسم مستند به آن صورت است . زیرا که بدون شک هر جسمی را آثار و اعراض خاصی است که در جسم دیگر نیست ، مانند خواص مختلفه ی انواع احجار و سنگهای پر قیمت ، و خواص انواع ادویه ، و اختلاف احوال انواع حیوان ، و همین صورت نوعیه جوهریه اصل حقیقت هر چیزی است ، و تمیز و جدایی انوا از یکدیگر به همین صورت نوعیه است که او را طبیعت هم می نامند ، و مقصود از حرکت در جوهر این است که اجسام ، خواه عنصریه خواه فلکیه ، در این صورت نوعیه متحرک هستند ، و یک حد از این صورت زیاده بر یک آن در ماده ی جسمیه باقی و ثابت نیست و همیشه در تبدل است .
و چون جوهر شی ء در تبدّل و تغیَر است ، اعراض و اوصاف وی هم ، که بعد از مرتبه ی ذات او هستند ، در تبدّل و تغیّر می باشند . و صاحب این قول عقیده دارد که نفوس ناطقه ی بشریه نیز که به منزله ی صور نوعیه ی اجساد و ابدان خود هستند حرکت جوهری و تغیّر ذاتی دارند ، و می گوید : نفس ناطقه در ابتدای فیضان بر بدن بسیار ضعیف و ناتوان باشد و به اشتداد جوهری ذات او در حرکت و تبدّل جوهری است تا به مرتبه ی  نهایت قوت برسد ، و به همین علّت صفات و افعال و احوال طفل در ابتداء بسیار ضعیف است و به اشتداد جوهر ذات نفس ، احوال و صفات او نیز اشتداد یافته رفته رفته قوَت گیرند .
و نهایت تعجّب و حیرت از شیخ الرئیس ابن سیناست که می گوید : نفس ناطقه ی یک فرد عالم متبحّر حکیم در سن هفتاد سال مثلاً ، از حیث درجه ی وجود ، مطابق با زمانی است که این مرد شیر خوار بوده است ، فقط تفاوت بین دو حال را به پیدایش اعراض و صفات و صفات کمالیه می داند که در ابتدا نبودند و در سن کمال به تحصیل و اکتساب حاصل گردیده اند ، بدون اینکه کوچکترین تفاوتی در جوهر ذات نفس حاصل بشود . و این قول مخالف با وجدان صریح هر عاقلی است که مراجعه به ذات خود نماید .
حال مقتضی است که برهان بر ثبوت حرکت جوهریّه را ذکر نمائیم بعونه تعالی . و چون براهین بر ثبوت این معنی و مویّدات آن بسیار است ، ما در این رساله دو برهان انتخاب نموده به بیان مخصوص به خود نگارنده می نگاریم .

برهان اول :
این است که در سابق معلوم شد که اعراض عارضه به جسم ، مثل کیف و کمّ و وضع و غیر آن ، که ذاتی هر جسمی است ، منبعث از حاقّ جوهر و صورت نوعیه ی آن جسم است ، و در حقیقت تولید عوارض و صفات جسم از صورت طبیعیّه ی جوهریّه است .
حال گوئیم ممکن نیست که علت موثّره در وجود معلول با همه جهات علیّت باقی و ثابت باشد و معلول زوال یابد و تغییر کند ، بلکه هر گاه معلول تبدّل یافت بدیهی است که علّت موثره هم تبدیل یافته است . مثلاً هر گاه فرض نمائیم رنگ طبیعی سیب در حدّ معینی مثل درجه ی اول آن رنگ از طبیعت جوهریّه جسم تولید شد و طبیعت جوهریّه علّت تحقق رنگ در درجه ی یک گردید ، بعد رنگ که اثر طبیعت جوهریه است باذن الله تعالی و تقدیر حکت نموده به سمت کمال و تغییر نمود و به درجه دوم رنگ سرخی تحول یافت ، ناچار بایست قبول کرد که طبیعت جوهریه  هم در وجود جوهری خود تحول به وجود قویت یافته ، او هم حرکت به کامل ذاتی خود نموده است ، بلکه تحول و تغیر علت از حد اول به حد دوم باعث تحول نگ گردیده است ، و هر گاه خلاف این سخن گفته شود ، یعنی بگوییم که علت به حال خود باقی است و مع هذاالتاثیر در رنگ تغییر کرده و حد دوم را به وجود آورده است ، لازم می آید که معلول بدون علت تحقق یابد ، زیرا که آنچه معلول و اثر علت بود ، درجه ی اول بود و اگر همان طبیعت به حال خود می بود رنگ هم در درجه ی اول باقی می ماند ، و مفوض این است که رنگ و عرض تبدل یافته است .
و ملخّص کلام آنکه برای عرض مثل رنگ درجاتی است ومراتبی است مختلفه از ابتدای ظهور آن تا نهایت کمال ، و هر یک از این مراتب دارای خصوصیّت ممتازه ای هستند غیر خصوصیّت حدّ دیگر ، و هر کدام از این مراتب اعراض مثل رنگ ، با خصوصیّت ممتازه از طبیعت جوهریه تولید و صادر می شوند ، پس ناار مطابق درجات عرض بایست درجاتی هم در وجود جوهری طبیعت که مصدر است قائل شویم که هر حدّی خاص از حدود عرض از حدّی از حدود جوهر صادر شود ، و همین طور که به حرکت و جنبش ، عرض سیر به کمال می کند و در هر حدّی زیاده بر یک آن قرار ندارد طبیعت جوهریه نیز به حرکت و سیر ، حدود خود را طی نموده و در هر حدّی از حدود جوهری خود پیش از یک آن ثابت نیست و به حدب دیگر متحوّل می شود .
این است برهان محکم بر حرکت جوهریّه در طبایع عالم کون و فساد و در نفوس متلّقه به ابدان طبیعیّه . و بالجمله عالم جسمانی سرتاسر در تغیّر و حرکت و سیر به مقصدی است که قافله سالار این سفر طبیعی ، طبایع جوهریّه و نفوس می باشند .
و محصّل کلام آنکه عقل صریح حکم می کند که علّت متغیّرمتغیّر است و علت ثابت ثابت ، و هرگز نمی توان متغیّرات را به حیثیّت تغیّر و تحوّل مستند به علّت ثابت از لحاظ ثبوت و استقرار نمود .
 اعضال و حل
هر گاه کسی بخواهد انکار حرکت جوهریه را بنماید و محذور استناد اعراض متغیّره را به طبیعت ثابت به حرکت رفع کند و چنین گوید که نهایت حکم عقل این بود که لازم است متغیّر و متحرّک معلول و مستند به علّت متغیّر باشد و زائد بر این ، عقل حکمی و اقتضایی ندارد ، و ما می توانیم این قائده ی عقلیّه را رعایت و حفظ نموده از راه دیگر بدون اینکه ملتزم و قائل به حرکت جوهریّه در طبیعت بشویم .
و بیان مشروح آن راه دیگر و طریق آخر این است که : متحرّک به طرف هر مقصدی ، از ابتدای شروع به جنبش ، و حرکت ، هر چه حرکت کند در هر مرحله به مقصد نزدیک می شود ، ولیکن این قرب و نزدیکی به مقصد هم متغیّر و دارای مراتب متفاوت است . چنانکه بدیهی است متحرّک به مقصدی که در آخر سه فرسخ است ، همین که یک فرسخ طی مسافت نمود مقداری قرب به نقطه ی مقصود پیدا می کند ، و بعد از قطع دو فرسخ از مسافت قرب او به مقصد زیادتر می شود . پس چون مراتب قرب متغیّر است طبیعت هم به کمک قرب مخصوص به حدّی مصدر آن حد می شود . و اینکه  در آن حال مصدر حدّ بعد نمی شود برای این است که هنوز قرب به حدّ بعد ، که جزء علت است ، فراهم نیست .
پس علت تجدّد عرض ، مثل رنگ و طعم ، تجدّد و تغیّر جوهر طبیعت نیست ، بلکه علت تجدّد و تعاقب درجات عرض تجدّد و تفاوت و تعاقب مراتب قرب به مقصد متحرک است . و تا این احتمال باقی است اثبات حرکت جوهریّه را به برهان مذکور نتوان نمود ، و برهان نا تمام خواهد بود .
جواب از این شبهه مقوف است بر تمهید مقدمه ی دقیق که در مورد بسیاری از مباحث علم الهی نافع و به کار برده شده است ، لهذا گوییم علت ، که سبب وجود معلول است
بر دو قسم است :

اول علّت فاعلیّه که علت موجوده هم گویند .و تفسیر آن این است که هر موجودی که ترشح از موجود دیگر نمود به منزله ی سایه و پرتو او شد . موجود اول را معلول و موجود دوم را علّت موثّره و فاعلیّه و موجود خوانند ، مانند آتش برای حرارت و احتراق ، و حرکت ید برای حرکت مفتاح .
قسم دوم علّت معدّه است که او را در ایجاد و تکوین دخلی نیست ، بلکه اثر او همین است که ماده را برای فرا گرفتن اثر از فاعل و موجود نزدیک به فاعل می کند ، مانندک خشکی هزیم برای قبول احتراق از آتش ، و مانند رحم برای اینکه نطفه را مهیا نماید از برای گرفتن صورت انسانیّت از بخشنده ی صورت _جلّ ذکره _ پس علّت معدّه کمک معلول است در قبول فیض ، نه اینکه کمک علت فاعلیّه است در اعطای فیض . و بین این د مطلب فرق عظیمی است که باید بر فطن پوشیده بماند .
حال گوییم که درجات مختلفه ی قرب و نزدیکی به قصد و متحرک از قسم علت معدّه به شمار می رود ، یعنی هر حدی از حدود در حرکت مهیّا می کند موضوع را برای حدّ لاحق ، که تا حد اول را واجد نشود قابل و مهیّا برای صدور حدّ دوم نخواهد بود . پس تغیّرات و تبدّلات مراتب قرب تاثیری در اختلاف اقتضای طبیعت جوهریه در صدور درجات مختلفه ی عرض ندارد ، بلکه تاثیر در اختلاف مراتب قبول موضوع دارد . در نتیجه محذور استناد متغیّر الطّبیعه ثابت باقی ماند و چاره ای جز حرکت جوهریه در رفع محذور نیست . در این مرحله تامل و تدبّر کافی لازم است ، چون بسیار دقیق و عمیق است .

برهان دوم :
برای اثبات حرکت جوهریه آن است که ما در مقدمه ی این مبحث بیان کردیم که عرض در وجود  و شوونِ  وجود خود تابع محض جوهر است ، و به هیچ وجه استقلال و انفراد در وجود برای عرض متصور نیست ، و هرگاه توهم این بشود که در امری استقلال در او راه یابد ، یعنی بدون ارتباط  به موضوع حکمی را برای وی تصوّر نمائیم ، از حقیقت عرضیّت خارج و انقلاب در ماهیّت در وی لازم آید ، و این خود به بداهت عقل محال است .
پس گوییم : یکی از شوون وجود عرض سکون و حرکت است ، و این دو حکم راجع به وجود عرض است . مثل اینکه گوییم لون ثابت و لون متغیر ، و طعم ثابت و متغیر . و بنابر انکار و نفی حرکت جوهریه ، لازم آید که در صورت حرکت جسک در کیف یا کم یا وضع یا مقوله ی این ، کیفیت یا کمیت جسم مثلا ، در حال تبدل و تغیر ، از وضوع که جسم است شوند و در این حکم ، یعنی خروج از قوه به فعل تدریجا ، مستقل باشند . و این نحو وجود تدریجی برای کیف و کمّ ، با قطع نظر از موضوع ، ثابت باشد و بالضروره لازم آید که از ماهیّت عرضیّه خود خارج و منقلب به جوهر شوند . و ای بالضروره محال است . ولیکن بنابر قول به حرکت جوهریه ، حرکت عرض و تغیّر آن از شوون حرکت موضوع که جوهر است خواهد بود ، و قانون عرضیّت که تابعیّت محض است محفوظ خواهد بود . و هو المطلوب .
عقدٌ و حلًّ
بدان که عمده ی نظر شیخ الرئیس و اتباع او در نفی حرکت جوهریه اشکال در بقای موضوع است ، که در هر حرکتی بقای موضوع عقلاً لازم است ، و عقدیه ی شیخ این است که در حرکت جوهریّه موضوع باقی در احوال مختلفه تصوّر ندارد .

توضیح اشکال آنکه در هر حرکتی ناچار از امور ششگانه است :
اول : مبداء و آغاز حرکت .
دوم : انجام و منتهای حرکت .
سوم : محرک که سبب تحریک است .
چهارم : مافیه الحرکة یعنی مسافتی که متحرک حدود آن را به حرکت قطع نماید .
پنجم : مالاجله الحرکة ، یعنی چیزی که حرکت برای او و به داعی او وقوع یابد .
ششم : متحرّک ، یعنی ذات موصوف به حرکت که از حالی به حالی انتقال یابد ، و این را موضوع حرکت گویند . و بالضروره باید موضوع حرکت در جمیع انواع حرکت باقی و محفوظ باشد ، زیرا که هرگاه موضوع باقی نماند و معدوم شود نمی توان گفت که شیء واحد از قوّه به فعل در امری خارج شده است ، بلکه باید گفت موضوعی بود و معدوم شد ، و موضوع دیگر به وجود جداگانه موجود شد . و این مطلب نهایت وضوح را دارد و حاجتی به بسط و توضیح ندارد .
بعد از اینکه معلوم شد که بقای موضوع متحرّک در حرکت لازم است ، حال گوئیم : در انواع حرکات چهار گانه ، که حرکت در کیف و کمّ و وضع و اَین که مکان است ، موضوع جوهر است و در اعراض چهار گانه متبدّل و متغیّر می شود . مثل اینکه اب وقتی که حرکت نمود از برودت به حرارت گرم شد ، در هر دو حال ، چه برودت و چه حرارت ، جوهر آب محفوظ است و در صفت خود تغییر کرده است ، پس موضوع حرکت در حرکات عرضیّه محفوظ و باقی است . ولیکن در حرکت جوهریّه ، چون ذات و حقیقت شیء متبدّل می شود ، موضوع قهراً باقی نمی ماند و ذات شیء در تبدّل خود باقی نمی ماند ، پس حرکت در جوهر عقلاً معقول و جائز نیست .
این حاصل اشکال شیخ بود در قول به حرکت جوهریّه .
و مرحوم حکیم لاهیجی ، که در حکمت مشرب و روش مشائیّین را دارد ، در کتاب گوهر مراد فارسی خود تقریر اشکال را به این عبارت که نقل می کنم فرموده و عبارت آن مرحوم اینست :
حرکت در مقوله ی جوهر ممکن نیست ، به سبب آنکه جوهر ذاتی جسمی است و حرکت در ذاتیّات نیست ، چه تامیّت شیء به ذاتیّات است . پس اگر ذاتی از ذاتیّات شیء او را حاصل نباشد آن شیء آن شیء نخواهد بود ، و چون آن شیء آن شیء نباشد صادق نیست که آن شیء به سوی ذاتی خود حرکت کرده باشد .
و جواب از این سخن آنکه در حرکت جوهریّه ، شئ حرکت می کند از حدّی از جوهریّه سوی حدّ دیگر آن ، و تمام حدود که در حرکت جسم طی می نماید از مراتب جوهریّه به شمار می روند ، نه اینکه از جوهریّه منتقل می شود به حقیقت دیگر که جوهر نیست تا لازم آید که ذاتی شیء او را حاصل نباشد و وضوع منقلب شود از جوهریّه به حقیقتی که ضدّ جوهریّه است و و از شخص بارع در فنّ این سخنان بسیار عجیب است .
و اما جواب از کل شیخ ، هر چند از ردّ کلام لاهیجی معلوم شد ، لیکن تفصیل مطلب در جواب شیخ این است که در حرکت جوهریّه ، هر چند درجات و مراتب صورت جوهریّه متّصل در تبدّل و تغیّر می باشد و هر حدّ و مرتبه از صورت جوهریّه زیاده بر یک آن بقاء ندارند ، لیکن قدر جامع بین همه ی مراتب صورت در حول حرکت محفوظ و باقی است . و مراد از قدر جامع نسخ وجود صورت است ، که عرض وجودی دارد و شخصیّت وسیع دارد که با همه ی تفاوت مراتب شخصیّت آن وجود محفوظ است .
پس هر چند تبدّلات و تغیّرات مراتب و درجات صورت جوهریّه باقی نیست ، ولی آن حقیقتی که این مراتب مختلفه حدود و ظهورات آن حقیقت هستند باقی است از ابتدای حرکت تا نهایت آن . مثلاً یک فرد از انسان از اول تولّد و شیرخوارگی تا سنّ شصت سال برسد در دوره ی عمر خود اطوار مختلفه را سیر نموده و در هر طوری از آن اطوار اسم خاصّ و احکام مخصوص و اثار خاصّه دارد ، از رضیع بودن و صباوت و ترعرع که قریب به بلوغ است و جوانی و کهولت و پیری ، و تمام این مراتب را شخص به حرکت جوهریّه و تطورات ذاتیّه به آخر می رساند . مع هذا حقیقت شخصیّه ی او تغییر نمی کند و در همه ی این مراتب همان شخص اول باقی است ، برای اینکه شخصیّت یک فرد جامع همه این اطوار است . و لهذا چون ذات و حقیقت او محفوظ است هر گاه در جوانی جنایتی ، مثل قتل نفس ، از او صادر شود و در پیری ورثه ی مقتول بر او دست یابند او را قصاص می نمایند ، و نمی تواند بگوید قاتل شخص جوان بود و من فعلاً پیر شده ام و شخص عوض شده است .
هر گز این عذر را نمی پذیرند و نباید هم پذیرفت .
پس بحمدالله ، اشکال عدم بقای موضوع در حرکت جوهریّه مندفع شد .
 
 

بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا