خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

معاد اثر استاد عارف به الله علامه رفیعیبازگشت به برگزیده از کتاب
ثبت شده در تاریخ 15-اسفند-1391 -- تعداد بازدید : 984 بار
سخن در معاد


بدان که معاد برگشت روح به بدن است ، برای رسیدن به نتیجه ی عقاید و افعال و کردار نیک یا بد که در زندگانی دنیوی طبیعی ، روح به توسّط بدن مصدر آنها بوده و از او وقوع یافته است .

و این مطلب ، یعنی عود روح به بدن بعد از موت ، بی اندازه مورد بحث و اختلاف و گفتگوی زیاد در بین اهل نظر و استدلال و طوایف مختلفه از حکماء و و متکلّمین عامّه و خاصّه قرار گرفته است . و مسلکهای مختلف در این مرحله اختیار گردیده . ولی عمده ی اشکال و عدم توافق انظار از اینجا ناشی شده است که کیفیّت علاقه ی روح به بدن ، آن طوری که باید ، تصوّر نشده است ، و اکثر اهل علم و گویندگان و نویسندگان مبحث معاد تصوّر این ربط و علاقه را به طور کامل نفرموده اند . حال ناچاریم که آنچه در بیان ربط روح به بدن محتمل است و در ابتدای نظر عقل ، امکان آن جا و گنجایشی دارد بیان کنیم :

اما محتملات این امر این است :
اول آنکه روح در بدن به منزله ی شئ در مکان و ظرف تصوّر شود ، و موت بیرون آمدن روح از جسد باشد ، مثل خروج جسم از مکانی به مکان دیگر .
این نظریّه بسیار غلط و بیهوده است ، زیرا که روح ، به براهین محکمه ی عقلیّه ، مجرد است ، و جسم نیست و مکان ندارد . گذشت از این امر ، هر گاه روح در بدن چنین بودی که آب در ظرف است ، ان مقدار ربط فقط مجاورت و اتّصال وضعی را می رساند ، زیاده بر این چیزی نخواهد افزود . در صورتی که مشاهده می نماییم که روح مسلط بر بدن ، و بدن در تحت قدرت عجیب روح واقعی است ، و هم احاطه ی علمیّه ی روح بر بدن و اعضاء و احساس به حالات وارده بر بدن ، از صحت و بیماری ، و انفعالات مختلفه در بدن از علل طبیعیّه ، همه معلوم و مشهود روح می باشد ، و هرگز مجرّد مجاورت جسمی با جسمی چنین آثار را در بر نخواهد داشت .  و این سخن از نهایت وضوح حاجت به بیان ندارد .

دوم اینکه ربط روح به بدن عبارت باشد از اینکه روح علّت تکوّن بدن و بدن معلول و اثر او بود .
این تصوّر هم درست نیست ، زیرا که در موت هم علّت که روح است موجود است و به فنای بدن زائل نمی شود ، و حال آنکه ربط روح به بدن باقی نیست . خلاصه نمی توان گفت که وجود واقعی روح علّت موثّره در حیات بدن با وضعی که در زندگی دارد می باشد ، چنانکه راه بطلان را اشاره کردیم و دانستی .

سوم اینکه علاقه ی روح به بدن و ربط آن از قبیل ربط صورت نوعیّه ی جوهریّه است به جسم طبیعی ، که حالّ است در محلّ جسم و آثار مخصوصه در جسم دارد . خلاصه روح مقام فعلیه بدن و تمام و کمال اوست ، و آخرین صورتی است که به ماده عطا شده . و به این نظر ، نتوان گفت که بدن حقیقتی است از حقایق وجودیّه و روح حقیقت دیگری است ، نظیر دو موجودی که در عرض و برابر هم قرار گیرند ، بلکه روح و بدن با هم یک حقیقتی است از مراتب نظام وجود .

این سخن فی نفسه صحیح است و شواهد و مویدات بسیار دارد . لیکن نه به طوری که صورت طبیعیّه نوعیّه جسم با جسم اتحاد دارند ، بلکه به این تقریر که چو روح مقام کمال و تمام جسد است ، و از تکامل طبیعی جسد روح تکوّن یافته است . پس آنچه از صور وجودیّه و نشو و نمو و رنگ و رخسار و هیئتهای گوناگون که در بدن است پرتو و عکسی است که از روح بر ماده ی بدن اشراق نموده و تابیده است . و در فنّ علم الهی به تحقق پیوسته که آنچه در روح از روحیه ها و خواطر و حالات یافت شود بدون تردید عکس آن در بدن نمایان و هویدا گردد.
پس علاقه ی روح به بدن و ربط آن به جسد نظیر ربط طبیعت به ماده . ولیکن چون روح مجرد است و در ماده جای ندارد ، پس ربط آن به بدن به اعتبار اشراقات و پرتوهای اوست ، و همین که روح قطع تعلّق از بدن نمود همه ی آن آثار و رسوم باطل می شود و بتدریج ماده ی بدن به صورت خاک یا عنصر دیگر در می آید .

پس معلوم شد که نفس ناطقه و روح نه جسمی است در بدن و نه روح علّت بدن می باشد و نه صورت طبیعیه ی قائمه به بدن است ، بلکه روح مجرّدی است دارای اشراق و اتّصال به بدن و مرتبه ی کمال و تمام بدن است .
مطلب دوم بعد از موت و قطع علاقه ی روح از بدن هر چند به حسب ظاهر حال انسان نظیر سایر موجودات طبیعیّه می باشد که فساد و بطلان در او مثل فساد میوه و حیوان و خراب شدن مسکن تصوّر می شود ، لیکن تحقیق این نیست ، و تحقیق این است : از مقام انسانیّت فقط نشأه ی طبیعیّه زائل می شود و حقیقت انسان به تما معنی باقی است و از مکانی هم به مکانی تحویل و انتقال نمی کند ، زیرا که روح و قوای مربوط به آن مکانی نیستند ، هر طور که در حال زندگی ، عالم روحی را تصوّر می کردیم که روح چه بود و چه می کرد و چه افکاری داشت ، به همان وضع روح را بایست نگاه داشت ، فقط کارهای طبیعی از حرکت و گفتگو و خوردن و آشامیدن طبیعی و احتیاجات جسمانیّه از هویّت انسان از بین می رود .
حال بیان کنیم که بعد از موت ، حال نفس ناطقه و روح چگونه است ؛ و وضع آن از لحاظ تعلّق به بدن دیگر به چه نحو ممکن است ؛ و از نظر برهان کدام یک

از احتمالات و اقوال محال است :
اول آنکه جمعی قائل اند که روح بعد از موت تعلّق می گیرد به بدن طفل که جنین است ، و از رحم به دنیا آمده زندگی را از نو شروع خواهد نمود .
و بعضی از این مردم گویند ، به حسب اخلاق و ملکات خاصّه که فراهم نموده ، به بدن حیوانی که از جنس آن خلق و ملکه را داراست تعلّق خواهد گرفت ، و این مذهب را تناسخ گویند .
این مذهب باطل است زیرا که روح از حیث کمالات وجودیّه از قوّه به فعل رسیده است ، و بدن جنین در کمالات بدنیّه بالقوّه است ، پس بین روح کامل شده و بدن جنین هیچ گونه تناسب و سنخیّتی نیست ، پس چگونه روحی به چنین بدن می تواند تعلّق بگیرد ، و چگونه ربط بین این دو تواند موجود شد . مثلا روح یک مرد حکیم ، یا یک مرد شجاع پنجاه ساله چگونه به گاهواره و مثل آن ، یا علاقه به پستان مادر توجّه خواهند نمود ؟ و برهان دیگر هم بر بطلان تناسخ هست که ذکر آن در این مختصر گنجایش ندارد .

دوم آنکه روح بعد از مفارقت از بدن تعلّق گیرد به یکی از اجسام سماویّه و کواکب ، یا به ماده ی دخانیّه متکوّنه در فضأ ، و آن جسم را وسیله ی خیالات و افکار دماغیّه خود قرار دهد .
این سخن ظاهراً منقول از حکیم بزرگ محمد بن محمد بن التّرخان الفارابی ، که معلم ثانی است ، می باشد . ولی به طور قطع ظاهراً این سخن مراد معلم ثانی نیست . زیرا که تعلّق نفس به بدن تعلّق طبیعی است ، بر طبق مجاری و نوامیس طبیعیّه وقوع یابد . روح بشری به هیچ وجه علاقه با موجودی اثیری و سماوی ندارد ، و به مجرّد اینکه زندان عالم افلاک وسیعتر از محبس عنصری است ، نمی توان قناعت نمود که این تعلّق صحیح است ، یعنی روح در زندان بزرگتری محبوس خواهد شد .

سوم اینکه روح بعد از موت تعلّق می گیرد به جسد مثالی برزخی ، تا زمانی که مادّه ی عنصریه قابل و مستعد بشود برای زندگی ابدی  پس از آنکه خاک عنصری در تحت تکامل طولانی طبیعی به حدّی واصل شود که لیاقت ساختمان بدن اخروی را دارا شود ، که معاد جسمانی ظهور یابد ، آن وقت با همان بدن برزخی مثالی تعلّق گیرد به بدن خاکی ، و نبایست اشکال نمود که لازم آید در آخرت روح دارای دو بدن باشد . زیرا که این دو بدن در عرض هم نیستند ، بلکه در طول هم هستند ؛ به این معنی که بدن برزخی مطابق ملکات و اخلاق روح است  و بدن خاکی اخروی مطابق شکل و هیئت بدن برزخی است .
و این سخن مذهب حقّ است و مطابق شرع انور ، و هم مخالف با قواعد عقلیّه نیست ؛ و پیدایش بدن اخروی از مادّه ی ترابی بدن دنیوی بعینه نظیر تولّد حبّه گندم است که از بذر تولید می شود . چنانکه معلوم است که دانه ی گندم مثلاً در زمین فساد می شود و صورت نوعیّه خود را از دست می دهد ، ولی از همان مادّه ی فاسد شده در زمین شاخه سبز شده و گندم تکوّن پیدا می کند .

قول چهارم مذهب صدرالحکماء است که می فرماید :
نفس بعد از مفارقت از بدن عنصری همیشه خیال بدن دنیوی خود را می نماید ، چون قوّه ی خیال در نفس بعد از موت باقی است ، و همین که خیال بدن خود را نمود بدنی مطابق بدن دنیوی از نفس صادر می شود . و نفس با چنین بدنی که از قدرت خیال بر اختراع بدن فراهم شده است در معاد محشور خواهد شد ، و ثواب یا عقاب او با همین بدن است .
در حقیقت ، در نزد این مرد بزرگ ، بدن اخروی به منزله ی سایه و پرتوی است از نفس ، تا نفس که باشد و این بدن چه باشد ، یا نورانی است ویا ظلمانی ، به تفصیلی که در کتب خود با اصول حکمیّه تقریب و تقریر فرموده است .
لیکن ، در نزد این ضعیف ، التزام به این قول بسیار صعب و دشوار است ، زیرا که به طور قطع مخالف با ظواهر بسیاری از آیات و مباین با صریح اخبار معتبره است .
این بود خلاصه ی کلام ، با ضیق وقت و کسالت مزاجی ، که اغلب با من انیس و رفیق است .
 


بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا